خسته و خواب آلود از پله ها بالا میرفت ! نگاهی به ساعتش انداخت از 2 هم گذشته بود ! آهی از نهادش بلند شد چون باید 7 صبح به دانشگاه میرفت ناسلامتی ساعت 8 امتحان داشت ! آروم وارد خونه شد تا کسی رو از خواب بیدار نکنه و به اتاقش رفت ! بعد از 48 ساعت بی خوابی فقط 4 ساعت وقته جبران داشت.خودش رو روی تختش انداخت و بی هیچ زحمتی به خواب رفت.آرمان تک پسر یه خانواده ی مرفه بود . پسری قد بلند با چشمای درشت طوسی و پوستی روشن !! کلا قیافه ی جذابی داشت و فوق العاده مهربان و دوست داشتنی بود . تو دانشگاه همه میشناختنش اما این شهرت اصلا براش مهم نبود. امتحاناته پایان ترم بود و همه سخت مشغول درس هاشون . آرمان هم تو زیر زمین خونشون 2 روز تمام با پروژه های آخر ترم سر و کله میزد که بالاخره تموم شده بودند . خیلی زودتر از اون چیزی که تصور میکرد صبح شد و با صدای موبایلش از خواب پرید . ساعت از 6 گذشته بود و به اسکرینه موبایلش خیره شد ساناز ...!! با صدایی گرفته جواب داد :
-ســـــــــــــــان ؟؟!!
- سلااااااام خوابالو چطوری؟؟
- هوم ! بد نیستم اگه این پروژه ها بذارن :(
-ساناز خنده ی کوتاهی کرد و گفت : سخت نگیر خوشکله پروژه کیلو چنده ؟؟!! نمرت خوب باشه جرعت دارن نمره پروژه کم کنن !! زنگ زدم یاد آور شم ساعت 8 امتحان داریم !! بپر آماده شو ترافیک شدیده عمرن تا 7 برسی .
- ممنون حواسم هست . به هر حال لطف کردی.
- خواهش میشه ! قربونت برم تو دانشگاه میبینمت بای :)!!
-بای .
ساناز دختر یکی از دوستای پدرش بود که نمیدونست چرا به شدت ازش متنفره !! اما بر عکس ساناز عاشق آرمان بود و اتفاقا تو یه دانشگاه هم بودند! آرمان مدتی رو تختش نشست احساس میکرد تمام وجودش پر از درد و خستگیه !! به زحمت خودش رو از رخت خواب کشوند بیرون و آبی دست و سورتش زد و صبحانه نخورده به دانشگاه رفت . بر خلاف گفته ی ساناز ترافیکه سنگینی نبود و خیلی سریع به دانشگاه رسید . دمه ورودی ساناز ایستاده بود با دیدنش آرمان خمی به ابرو اورد رو خصمناک از کنارش رد شد . اما ساناز با اشتیاق دنبالش دوید و گفت :
- دیر کردی !!
- سان چند بار گفتم دمه ورودی وای نستا؟؟
- خوب منتظرت بودم .
- اه دست ازین رفتارت بردار سان اینجا دانشگاست .
- اوووووووووو سخت نگیر جناب غرغرو انگار چه جرمه سنگینی مرتکب شدم .
آرمان پاسخی نداد و بر سرعت قدمهاش افزود و خیلی سریع از ساناز دور شد ! هنوز تا شروع اتحان وقت بود بنابر این به بوفه رفت و شیر کاکائو و کیک خرید و به اطرافش نگاه کرد ! طبق معمول به دنبال گوشه ای دنج میگشت تا کسی مزاحمش نشود . از جمعیت بیزار بود همیشه دوست داشت تنها باشد و پناهگاهش ضلع جنوبی دانشگاه بود پس به سمت ضلع جنوبیه دانشگاه حرکت کرد . اما انگار یکی قبل از اون پاتوقش رو اشغال کرده بود !! دختری با مانتوی قهوه ای نشسته بود و داشت کتابی رو ورق میزد ! آرمان چند لحظه ایستاد و تماشایش کرد ! منظره ی جالبی بود دخترک خیلی سریع کتاب را ورق میزد و همزمان آبمیوه مینوشید ! آرمان لبخندی زد و به طرفش حرکت کرد و جلوش وایستاد ! دختر اونقدر در کتاب فرو رفته بود که سایه ی آرمان رو رو سرش حس نکرد آرمان دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و از خنده منفجر شد . دخترک از جایش پرید و گرد روی مانتویش را کنار زد و با اخم به آرمان نگاه کرد ! آرمان خودش رو کنترل کرد و خیلی شاد گفت :
- سلام . شرمنده نمیخواستم مزاحمت شم ولی کنجکاو شده بودم بینم داری چیکار میکنی !!
- علیک !! گمون نمیکنم کاره عجیبی انجام دادم ! دارم درس میخونم مگه خودت درس نمیخونی؟؟
- میدونم ولی چرا اینجوری؟؟
- چطور؟؟
- منظورم اینه که با این عجله و سرعت ! اینقد تند تند ورق میزدی که تصورش برام سخته ! عجب سرعت عملی ...
- دیروز وقت نکردم خوب بخونم داشتم دور میکردم و چون الان وقته زیادی ندارم از مطالب پیش شا افتاده مجبورم فاکتور بگیرم !!
- که اینطور ..!!تا به حال تو رو ندیده بودم مطمئنی ماله همین دانشگاهی ؟؟
دخترک ابرویی بالا انداخت و با لهنی جدی اما تمسخر آمیز جواب داد: مگه تو دربانی که همه قبل از ورود بت کارت نشون بدن تا بشناسیشون ها؟؟!! و بعد بدون اینکه منتظر پاسخ بماند گفت : جناب اون دختره داره دنباله تو میگرده !!
آمارمان پشت سرش را نگاه کرد و با آه گفت : سانازززز...!! برگشت تا از دخترک خداحافظی کند اما دیگر انجا نبود ! انگار ناپدید شده بود به اطرافش نگاه کرد اما نبود . ساناز از فاصله ی 5 متری فریاد زد :
- آرمان بپر دارن درا رو میبندنا نمیرسی بدو !!
آرمان خودش را به سامناز رساند و گفت :
- تو هم دیدیش ؟؟
- از کی حرف میزنی؟؟
- ازون دخرته همونی که داشتم باش حرف میزدیم !! دیدیش ؟؟
- اینجا پره دختره . اسمش چی بود؟؟
- اه ! اینقدر عجله داشت حتی نپرسیدم اسمش چیه :( !
- حالا زیاد مهم نیس بجنب .
با هم وارد سالن امتحانات شدند و بعد از ورود انها و چندی دیگر درهای سالن بسته شد . پس از 2 ساعت بالاخره آرمان امتحانش را به پایان رساند و بدون اینکه منتظره ساناز بماند از دانشگاه خارج شد و سوار ماشینش شد ! کمی جلو تر رفت و دوباره آن دختر را دید ! نمی دانست چرا از دیدن آن دختر اخموی تند مزاج خنده اش میگیرد ! شاید به خاطر قیافه ی با مزه و تو دل برویی که داشت !! شاید هم به خاطر اینکه صحنه ی صبح از ذهنش گذر میکرد ؟؟! شیشه ی ماشینش را پایین داد و گفت : سلام خانومی !! کجا میری برسونمت !
- چه زود پسر خاله شدی ! نه خدا رو شکر بچه نیستم خودم راهم رو بلدم گم نمیشم ! ممنون .
لبخند آرمان خشک شد و مدتی هاج و واج به دخترک نگاه کرد :
- چیه آدم ندیدی؟؟
- تو چرا اینقدر بداخلاقی دختر هووووم؟؟!!
- اصلن خودت چرا هر جا من میرم دنبالم میای؟؟
- ببخشید خانم. ولی جسارتا این بار شما جلوی من سبز شدید . حالا بیا سوار شو چتر نداری تا برسی خونه موشه آب کشیده میشی .
- اه لعنتی این بارون دیگه از کجا پیداش شد؟؟!!
- کاره خداست، بپر بالا من صندلیای ماشینم رو دوس دارم بیشتر ازین خیس نشی که ماشینه نازنینم رو به گند میکشی !!
دخترک دره عقب را باز کرد و سوار ماشین شد ! آرمان از آینه نگاهی به دخترک انداخت و لبخند رضایت بخشی بر لبانش نشست .:
- راستی صبح کجا غیبت زد یهو؟؟
- رفتم تو سالن امتحانات داشتن درا رو میبستن !
- چه بی خداحافظی ؟؟
- حوصله نداشتم مورده باز خواسته ساناز قرار بگیرم!!
- ساناز؟؟ مگه میشناسیش ؟؟
- بله افتخار آشنایی نسیبم شده یه چند تا کلاس مشترک داریم!
- که اینطور !! راستی صبح یادم رفت بپرسم میشه اسمت رو لطف کنی؟؟
- نگفتم؟؟
- نوچ متاسفانه !!
- پانی !! البته پانته آ هستم ولی دوستام منو پانی صدا میکنن!!
- منم میتونم بت بگم پانی ؟؟
پانته آ با خنده پاسخ داد: شک داری ؟؟
- وای خندید !! تو خنده ام بلدی؟؟
- فک کردی از سنگم؟؟
- کم نیاری یه وقت خانومه حاضر جواب !! منم آرمانم!
- میدونم !!
- از کجا ؟؟
- اینجا نوشته . آرمان بهنتاج درسته ؟؟
- هی این کارت دانشجوییه منه دسته تو چیکار میکنه؟؟
- از جیبت دزدیدم !!
- پس من دارم یه سارق رو به خونش می برم هوم؟؟دیگه چی قاپ زدی لو بده ؟؟
- خوبه خوبه اتهاماته دیگه ه بم بچسبون !! رو صندلی افتاده بود!! فعلا که تو داری آدم ربایی میکنی !! بینم منو کجا میبری؟؟ این مسیر به خونمون نمیخوره !
- میخوایم بریم یه جا ناهار بخوریم ضعف کردم .
- نه نه ممنون ! من باس برم خونه منتظرمن . همینجا بزن کنار خودم میرم خونه !
- پانی من دارم میمیرم از گشنگی لج نکن دیگه بریم زود میرسونمت خونه قول میدم !!
- امکان ندارم بزن کنار میخوام پیاده شم !
- چیه میترسی راهه خونتون رو بلد شم ؟؟ بشین می رسونمت ! این همه بی خوابی کشیدم این گرسنگی هم روش میرم خونه مادر خانوم حتما غذا داره بریزم تو شکم صاب مرده ! ...